حسین

بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
تضمينی بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه
پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه
عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه
توي دل تو رشد كرده ...............................
امروز مینگرم تا در فراموشیه فردا یادم کنی

کاش مي شد وقتي خاطره اي را به ياد مي آورديم تنها و تنها شيريني
آن لحظه با ما مي ماند ...... اندکي سکوت ، مدتي تامل ، لبخندي کمرنگ
، يادآوري اکنون ، تلخي اين لحظه و آهي از سر ناباوري چرخه طبيعي خاطرات است ....
اين روزها مشتي عکس و دنيايي خاطره و آهنگها شده اند همراه من ....خاطرات من.... اين
روزها گر چه خيلي سرم شلوغ است اما نمي دانم چگونه است که گاهي که با خودم خلوت
مي کنم دلم بدجوري تنگ مي شود ......
و تلاش قلبم رسيدن به اوج سزاوار
عشق توست. شيرين من به دامى بنگر كه
با دستهاى خويش گستردهام. و پرندگان »پونت«
را ببين با بالهاى عطرآگينشان كه چون عنبر مصرى فرو مىبارند.
بيا به تماشاى دام من برويم ، من و تو، دست در دست هم در دشت.
چه زيباست عشق را در چهره معشوق
ديدن چه زيباست درون هر تبسم يك معما
جستجو كردن به دنبال هر حرفي كتابي از عشق نوشتن
چه زيباست باهرنجوائي زخواب غفلت برخاستن به تيمار دل بيمار رفتن
درختان . و صدای اواز کبوتران که هر نغمه ان مرا از شادی غریبی سرشار می کند
غریب همچون اهنگ کلمات مرطوب که از گلوی بلورین تو سرشار می شود......
من از شهادت چشمان تو می ترسم! چشمانت مرا می خوانند!جست و جو
می کنند! و من چنان دوستت دارم که فکر می کنم شاید اشتباهی
شده است.
را بياور.امّا در هنگامه عبور از گندم زاربه ياد داشته باش که نميتوانی به عقب برگردی تا
خوشه اي بچينی!!!.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی برگشت.استاد پرسيد:''چه
آوردی؟''شاگرد با حصرت جواب داد:''هيچ!!هر چه به جلو ميرفتم،خوشه هايه پر
پشت تر ميديدم و به اميده پيدا کردنه پر پشت ترين،تا انتهايه گندم زار رفتم.
''استاد گفت:''عشق يعنی همين
نمي شه لايق خواستن نگاه کن من چه بي اندازه از عشق تو پر هستم چگونه در
سياهي دو چشماي تو گم هستم چگونه مي رسم با تو به دنياي شکوفايي چگونه
مي شکنم بي تو در اندوه شکيبايي چگونه مي کشم با تو به دوشم بار تنهايي
چگونه مي برم بي تو امروزو به فردايي نذار تا اين همه خواستن سبب ساز
جدايي شه دليل مرگ يک عشقه هنوز با تو خدايي شه
